PayDay loans car insurance
Cialis online

زن وعدالت اجتماعی (قسمت اول)

متن سخنرانی دکتر فرح دوستدار دربیست و یکمین کنفرانس انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی در شیکاگو ، اول تا چهارم سپتامبر ٢٠١١

عدالت اجتماعی یکی از مباحث محوری سیاسی است که نه تنها در موقعیت کنونی جامعه ایران و گذار به دموکراسی دارای اهمیت خاصی است بلکه در جوامع دموکراتیک غرب نیزدر نتیجه تحولات عمیق اقتصادی و سیاسی ، وروند جهانی شدن و ناتوانی سیستم های حاکم هم اکنون مورد تجدید نظر و مباحثه است.

نماد عدالت در افسانه خدایان یونان و روم باستان زن یا الهه ای است که در میتولوژی روم او را یوستیتیا (Justitia) مینامند و در یونان باستان بنام دیکه (ِ Dike ) معروف است. خدای عدالت یا یوستیتیا زنی است که چشمانش بسته ، در یک دستش ترازوئی و در دست دیگرش شمشیریست. تندیس یا مجسمه این الهه که در فرهنگ غرب نماد عدالت است را اکثرأ در سردرب یا گنبد دادگستری کشورهای غربی می یابیم. چرا خدای عدالت زن است؟ قدری جستجو در ادبیات باستانی نشان میدهد که عدالت در اصل مفاهیم مادری ، حکمت ، محبت ، حفاظت و بقا را در بر میگیرد. الهه عدالت با چشمان بسته یعنی بدون در نظر گرفتن شخص بیطرفانه قضاوت میکند. ترازو نماد سنجش و توزیع عادلانه است. شمشیر در دست مادر بمعنی توانائی تنبیه کردن است بدون آنکه طرد نماید یا نابود سازد. مادربعنوان بخشنده حیات ، عدالت ، دانائی و قدرت را به آیندگان انتقال میدهد. باوجود چنین نمادی زنان نه تنها در شرق بلکه در جوامع غرب نیز در طی قرنها مورد بیعدالتی و ستم بوده اند. موضوع بحث این مقاله لزوم رفع تبعیض از زنان جهت برقراری عدالت اجتماعی نیست زیرا در این مسئله امروزه شک و تردیدی وجود ندارد. من در جستجوی جواب به این سؤالم که آیا زن از دیدگاه متفاوتی به مسئله عدالت اجتماعی مینگرد؟ و آیا این دیدگاه میتواند به راهکارهای جدیدی در حل مشکل عدالت اجتماعی منتهی شود؟ باتوجه به این واقعیت که نظریه های معروف علمی که تا کنون در زمینه عدالت اجتماعی مطرح شده اند و باید البته به آنها ارج نهاد تقریبا همگی نتیجه تفکر مردان خیراندیش بوده اند.

دراین مقاله مایلم به تجزیه و تحلیل مطالب زیر بپردازم :

عدالت اجتماعی بیانگر چیست ؟

جوامع دموکراتیک چه راهکارهائی را تاکنون یافته اند و با چه مشکلاتی روبرو هستند؟

نقش زن در گسترش عدالت اجتماعی چیست

ودر خاتمه نگاهی می اندازیم به رسالت اجتماعی زن از دیدگاه آئین بهائی که نظریه ای جدید و قابل بررسی است

عدالت اجتماعی بیانگر چیست ؟

مفهوم عدالت از آغاز تاریخ اندیشه مورد بحث متفکرین بوده است. عدالت از سوئی فضیلت اخلاقی بحساب می آید که بررفتار انسان ها اثر میگذارد و از سوی دیگر به نظام اجتماع مربوط میشود وباید معیار قانونگذاری باشد. به گفته ای عدالت دارای دو جنبه اخلاقی و قانونی است. عدالت اجتماعی مفهومی نسبتأ جدید است و از نیمه قرن ١٩ میلادی با گسترش افکار آزادی خواهی و خصوصا با صنعتی شدن و آغاز مشکلات کارگری در کشورهای غربی مطرح گردید. شرایط نامساعد زندگی کارگران ، ساعات طولانی کار، شیوع بیماری های واگیردارو کارهای طاقت فراسا بوسیله کودکان و زنان از سوئی ، سود کلان و بیعدالتی های سرمایه داران و رؤسای کارخانه ها از سوی دیگر نياز به طرح مسئله عدالت اجتماعي را در نیمه اول قرن ١٩ میلادی آشکار ساخت. نخستين اتحاديه های کارگری در پاسخ به اين نياز شکل گرفتند. از آن پس تا کنون عدالت اجتماعی یکی از مسائل کلیدی و مورد مباحثه مکتب های اقتصادی و جناح های سیاسی است. هدف عدالت اجتماعی بطور عموم ایجاد جامعه ایست که در آن برابری و همبستگی حکمفرماست ، حقوق بشر را به رسمیت میشناسد و مقام و شأن انسان را ارج مینهد. نقطه ثقل مفهوم عدالت اجتماعی در مباحث علمی مسئله تقسیم عادلانه ثروت وخدمات اجتماعی دولت است.

زن وعدالت اجتماعی (قسمت دوم)

جوامع دموکراتیک جهت برقراری عدالت اجتماعی چه راهکارهائی را تاکنون یافته اند و با چه مشکلاتی روبرو هستند؟

در این زمینه به زبانی ساده بیان کنم و شرح مفصل آنرا به مقالاتی که مناسب چاپ در نشریه ها است موکول نمایم. چنانچه بخواهیم چکیده تحولات یک قرن و نیم گذشته را که با مباجثه های عمیق فلسفی و علمی توأم بوده عنوان کنیم باید گفت که پیشبرد و برقراری نسبی عدالت اجتماعی بصورتی که اکنون در جوامع دموکراتیک اجرا میگردد مدیون دو نظریه کلی است:متفکرین ایدئولوژی لیبرال یا آزادیخواه عدالت اجتماعی را در دادن شانس مساوی به افراد جهت شرکت در فعالیت های اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی میدانند. قوانین شهروندی باید به افراد آزادی و امکانات مساوی دهد تا بتوانند قابلیت های خود را پرورش داده و بکمال مطلوب خود رسند. هر فردی مسئول امرار معاش و رفاه خود است. نظریه دوم که زائیده ایدئولوژی سوسیالیسم یا جامعه گرا است بر این باور است که قانون هرگز نمیتواد شرایط کاملا مساوی ایجاد نماید. عدالت هنگامی برقرار میگرد که بوسیله توزیع ثروت نابرابری های فاحش کاهش داده شود. باید از اغنیا گرفت و بین فقرا تقسیم نمود تا فقر منتفی شود. دولت و حکومت مسئولند که به محتاجین و افراد ضعیف اجتماع یاری دهند. خدمات اجتماعی و مالیات های تصاعدی نتیجه این تفکرند. گروه اول منشأ اصلی عدالت اجتماعی را ایجاد آزادی های قانونی میداند و گروه دوم ایجاد برابری را اصل مهم قلمداد میکند. تجربه های تاریخی قرن بیستم نشان دادند که کوشش براي تحقق برابري، تمامی آزادي های لایحه حقوق بشر را به مخاطره مياندازد. کارل پوپردر کتابی تحت عنوان “درسهائي از اين قرن” که در سال ١٩٩٧منتشر کرد ، مینویسد : “اگر آزادی از دست برود، حتي برابری در ميان غير آزادان نيز وجود نخواهد داشت.” (کارل پاپر، ١٩٩٧،  متن انگليسي، صفحه ٥)

ضرورت دواصل آزادی و برابری پس از جنگ جهانی دوم موجب تلفیق و ترکیب آندو در یک نظریه جدید بنام دولت رفاه (welfare state) گردید که هدفش برقراری عدالت اجتماعي بمعنی توزيع «عادلانه» امكانات و ثروت ميان افرادی كه دارای آزادی و حقوق برابرند بود. دولت رفاه حد اقل در آمد و بیمه های اجتماعی را برای شهروندانی که نمیتوانند شغلی داشته باشند وعلاوه برشهروندان برای پناه جویان بکشور خود نیز تأمین میکند.نگاهي به تجربه دولت‌هاي رفاه در نيمه دوم قرن بيستم نشان میدهد كه دخالت‌هاي گسترده دولت جهت توزيع درآمد كارآيی اقتصادی را به شدت كاهش مي‌دهد. سياست‌های ماليات ستاني از ثروتمندان و توزيع آن ميان كم ‌درآمدها در عمل موجب لطمه خوردن به انگيزه‌هاي توليد و تلاش هم از سوی سرمايه‌گذاران و هم از سوی كارگران گردید. نتیجه این سياست‌ تقريبا در همه كشورها كسري بودجه دولتی بود. مقروض بودن دولت ها و کسری بودجه آنان خطر بزرگ اقتصادی در موقعیت بحرانی کنونی جهان است.ضعف دولت های رفاه از سوئی و روند جهانی شدن از سوی دیگردر اواخر قرن بیستم موجب رواج مکتب نئولیبرالیسم یا لیبرالیسم نوگشت که گسترش تجارت و سرمايه گذاري آزاد را يگانه منبع توسعه و شكوفايي اقتصادي میداند. نئولیبرالیسم درچند دهه گذشته موجب تمرکز ثروت بیشتر در دست عده کمی در جهان وگسترش فقرو بیکاری حتی در کشورهای قدرتمند گردید بحران های دهه های اخیر و طغیان خشونت آمیز جوانان در طبقات پائین اجتماع چنانکه درسال 2005 در نواحی فقیرنشین پاریس و اخیرأ در یونان ، در انگلستان ، در اسپانیا و برخی دیگر از نقاط رخ داد نشانگر عدم کارائی سوسياليسم ونئو ليبراليسم در کشورهای صنعتی است و این واقعیت را بیان میکند که ایدئولوژی های قرن 19 جوابگوی مشکلات جوامع قرن بيست و يکم نیستند. مشکل فقر ، بیکاری ، هزینه های سنگین خدمات درمانی و بازنشستگی از مسائلی هستند که نه ایدئولوژی چپ و نه راست تا کنون برای آن جواب قانع کننده ای نیافته است.از سوی دیگر دنيا وارد عصر فراصنعتی گشته. مهم ترين ثروت در جهان آينده،  نه مالکيت زمين و نه مالکيت کارخانه خواهد بود بلکه مالکيت دانش و اطلاعات (and Information Intellectual Property ) است با توجه به بحران های سیاسی و اقتصادی وتحولات اجتماعی مسئله عدالت اجتماعی یکی از چالش های بشردر سطح جهانی در سالهای پیش رو خواهد بود. در جوامعی مانند ایران پیش شرط عدالت اجتماعی تنها گذار به دموکراسی و گنجاندن لایحه جهانی حقوق بشر در قانون اساسی و ایجاد جامعه مدنی نیست. زیرا پس از برقراری حکومت مردمسالار جامعه ایران نیز با همانگونه مشکلاتی مواجه خواهد بود که گریبانگیر جوامع غربی است. علاوه بر آن ریشه بسیاری از بیعدالتی ها را باید در فرهنگ غالب و رایج جامعه و سنت ها جستجو کرد. در کشوری که قرنها دچار استبداد بوده روابط مردان با سایر اعضای خانواده نیز رابطه استبدادی و در بسیاری از موارد خشونت آمیزاست. تغیییر در الگوهای رفتاری یکی از چالش های جامعه ایران در سالهای آینده خواهد بود.گذار به دموکراسی با تمام اهمیتش معضل عدالت اجتماعی را حل نخواهد کرد. برقراری عدالت مسئله ای فراگیر و جهانیست. در نتیجه گیری باید گفت که الگوهای گذشته در زمینه عدالت اجتماعی هیچیک جوابگوی مشکلات کنونی نیستند. برخی ازمنتقدان اجتماعی مانع اساسی را کمبود ارزشها ولزوم اخلاقیات نوینی در اقتصاد و سیاست میدانند. برخی از دانشکده ها پس از شروع بحران اقتصادی از سال ٢٠٠٨ تاکنون اخلاق در اقتصاد را بعنوان یکی از مباحث علم اقتصاد در برنامه درسی خود گنجانده اند. برخی دیگراز آینده نگران براین عقیده اند که باید راه حل را در وجود انسان جستجو کرد. دنیا محتاج نوع متفاوتی از انسان است. این گروه بر این باور است که تکنولوژی و علم ژنتیک قادرند نوع جدیدی از انسان را خلق نمایند. انسانی که نیازهای مصرفی کمتری دارد و خرج دارو و درمان آن کمتر است زیرا بندرت مریض میشود و غیره. این نظریه که انسان را موجودی فاقد روح و بگونه ماشینی تصور میکند مورد انتقاد و موجب نگرانی گروه های دیگریست.

زن وعدالت اجتماعی (قسمت سوم)

قبل از آنکه بشر وارد تجربیات ماجراجویانه وخلق ژنتیکی انسان دیگری شود بهتر است بازگردیم به نماد باستانی عدالت و نگاه عمیق تری به ویژگی های مادرانه و نقش زن اندازیم که تاکنون در هیچیک از تئوری های اقتصادی و عدالت اجتماعی در نظر گرفته نشده. چند نکته زیر از ویژیگی های نگاه زن به مسئله عدالت اجتماعی است:

١ - شاید اولین سؤالی که از دیدگاه زن مطرح میشود این باشد که آیا میتوان عدالت را به زمینه اقتصاد و سیاست محدود کرد بدون آنکه جنبه های احساسی زندگی و روابط انسانی رامورد توجه قرار داد؟ آیا مكانيسم بازاروقدرت طلبی های سیاسی بايد تعین كننده سرنوشت بشر باشد و قواعدش را بر جامعه ديكته كند؟

آیا ثروت مادی با توجه به احتیاجات کلی انسان ازنظرعاطفی ومعنوی میتواند تنها ضامن رفاه و خوشبختی انسان گردد؟ باتمام اهمیتی که مسئله اقتصاد داراست ، زندگی سعادتمندانه تنها به وسائل مادی کسب قدرت وابسته نیست چه بسا ساکنین قصرهای مجلل که خود را از جنبه روحی و معنوی تهی و بیچاره حس میکنند.

٢ - مکتب های فکری که قبلأ از آنها سخن رفت جامعه را تشکیلی از افراد بالغ و کامل فرض میکنند که در بازار اقتصاد و سیاست و تصمیم گیری های اجتماعی خواهان آزادی و حقوق برابرند در حالی که بیش از نیمی از افراد جامعه را کودکان ، افراد مسن ویا ناتوان تشکیل میدهند که امکان استفاده از آزادی ها و برابری های حقوقی در پهنه سیاست واقتصاد را ندارند وعلائق آنان اکثرأ قربانی خودبینی قدرتمندان سیاسی و اقتصادی میگردد. آیا باید سرنوشت و رفاه آنها تنها به خدمات دولت وابسته باشد؟ آیا هرانسانی تنها مسئول رفاه و سعادت خویش و کسب قدرت و ثروت روزافزون است؟

زندگینامه زن خصوصأ بعنوان مادر با سرنوشت تمام افراد خانواده گره خورده است. دید زن تنها متوجه خویش نیست. او خود را مسئول رفاه و آسایش سایر اعضای خانواده نیز میداند. آیا جامعه عدالت پرور نباید این رویه را درتمام سطوح اجتماع بسط دهد؟ هر انسانی باید خود را مسئول رفاه دیگران بویژه افراد ضعیف اجتماع ، کودکان سالمندان و بیماران بداند. به این لیست باید البته حمایت از حیوانات و حفظ محیط زیست را نیز اضافه نمود.

٣ - بسط عدالت اجتماعی را نمیوان تنها به دولت ها و یا طرح تئوری های علمی واگذار نمود. شالوده عدالت باید در خانواده ریخته شود. غمخوار دیگران بودن ، خود را مسئول رفاه تمامی جامعه دانستن ، حس همکاری داشتن وبسیاری دیگر از ارزش ها را باید ابتدا در دامان مادر آموخت.

یکی از سوال های بنیادین که باید در جامعه کنونی مطرح گردد اینست که آیا ارزش هائی مانند اعتماد ، اطمینان ، پشت گرمی ، امید و شادی لازمه رفاه و عدالت اجتماعی نیستند؟ علاوه بر حقوق اولیه که در لایحه عمومی حقوق بشر انعکاس یافته ، مانند حق زندگی ، حق کار و بهداشت و غیره ، باید اقرار کنیم که هر انسانی حق دارد در محیطی گرم و پر مهر، خالی از ترس و ناامنی زندگی کند ، به آنان که در مصدر تصمیم گیری های سیاسی و اقتصادی هستند اعتماد داشته باشد ، خود را بی پشت وپناه حس نکند و از حق شادی و تفریح در زندگیش برخوردار باشد.

رفاه و عدالت اجتماعی درجامعه لیبرال و دموکراتیک بر محور رشد اقتصادی و توزیع ثروت استوار است. سود یا حداکثر منفعت اقتصادی شرط اصلی رفاه است. زندگی و هویت زن بعنوان همسر و مادرقبل از هر چیز بر محور خدمت استوار است. یکی از خصوصیات زن حس فداکاری ، رسیدگی به دیگران و ایجاد رفاه افراد خانواده است. آیا با تقویت حس فداکاری و روحیه خدمت در انسانها نمیتوان بیعدالتی ها را در اجتماع بنحو مؤثرتری از میان برداشت؟

رسالت جدید زن از دیدگاه آئین بهائی

هدف اصلی جنبش های آزادیخواهی زنان دسترسی به حقوق مساوی با مردان است. علاوه بردستیابی به حقوق مسلمه خود باید شرکت زنان در تمامی سطوح اجتماع منجر به تحول عمیق فرهنگی و اجتماعی گردد. این نظریه که از اواخر قرن ١٩ میلادی درادبیات بهائی رایج گشته به جامعه زنان رسالت و اهمیت خاصی میبخشد. هدف از تساوی حقوق زن و مرد تنها رفع تبعیض نیست. مشارکت زنان درتمام زمینه های اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی باید بنا به اعتقاد بهائیان منجر به تحولی بنیادین در ساختار اجتماع گشته و فرهنگ صلح و آشتی را جایگزین نظام جنگ پرور کنونی نماید.

این رسالت نوین را صد سال پیش “عبدالبها” پسر ارشد و جانشین “بهاءالله” شارع آئین بهائی در خطابه هایش بخوبی تشریح میکند. پس از انقراض امپراتوری عثمانی وآزادی از حبس عبدالبها در سالهای ١٩١٠ تا ١٩١٣ سفرهائی به اروپا و امریکا نموده و در مجامع بسیاری سخنرانی هائی ایراد مینماید. ازجمله در بسیاری از انجمن های زنان که در آن سالها هنوز در اروپا و امریکا ازحق رأی در سطح کشوری محروم بودند. از جمله در واشنگتن ٢٣ آپريل ١٩١٢ در خطابه ای میفرمایند: “شبهه ئی نيست جمعيت نساء در اين عصر ترقّی می نمايند و ميکوشند تا با رجال همعنان گردند. اين نيّت بزرگی است اگر جمعيت نسآء ترقّی و اقتدار پيدا نمايند بسياری ازاموری را که حال از عهده بر نمی آيند جاری و مجری خواهند داشت.” (١)

و در ادامه در همین خطابه میفرمایند:

“… حال چون زنان در اين قرن بحرکت آمده اند بايد اين را مدّ نظر داشته باشند تا امر صلح عمومی ترويج شود وحدت عالم انسانی ظاهر گردد فضائل بشر جلوه نمايد قلوب ملل بهم ارتباط جويد تعصّب دينی و مذهبی بر طرف شود تعصّب جنسی زائل گردد تعصّب سياسی نماند و تعصّب وطنی از ميان برخيزد. زيرا جمعيّت بشر يک عائله اند و جميع اولاد آدم همه فرزندان خدا هستند …” (٢)

زن وعدالت اجتماعی (قسمت چهارم)

بهره برداری از نیروهای نهفته زنان بنا بر تجربه های چند دهه اخیر سازمان ملل متحد یکی ازعوامل مهم پیشرفت اقتصادی و اجتماعی در ممالک در حال رشد بشمار می آید. در کنگره جهانی سازمان ملل متحد در سال ٢٠٠٥ حکومتهای جهان در این موضوع توافق کردند که پیشرفت زنان موجب پیشرفت همگانی در تمامی ممالک دنیا خواهد بود. دبیر کل سازمان ملل متحد آقای بانکیمون در سخنرانی خود بمناسبت روز زن در هشتم مارس سال ٢٠٠٨ به این موضوع اشاره کرد که تجربه های متعدد و مستند این سازمان در چند دهه گذشته نشانگر آنست که پیشبرد زنان و بهبود شرایط تربیتی وآموزشی آنان اثر مضائف بر باربری و تداوم رشد اقتصادی ممالک داشته است. در نتیجه آرمان روز زن را بانکیمون ،سرمایه گذاری بر نیروی زنان و دختران جهان، اعلام نمود. (٣) او بر این باور است که مبارزه با فقروگرسنگی در جهان که این سازمان با شروع قرن دوهزار میلادی جزو برنامه های اصلی خود قرار داده و تا سال ٢٠١٥ باید به نتیجه رسد تنها با دادن امکانات به زنان و دختران واستفاده از این نیروی عظیم اجتماعی که تا حال در بسیاری از نقاط جهان در چهاردیواری منزل مبحوس مانده امکان پذیر خواهد گردید.

اگر بخواهیم نتیجه گیری کنیم باید گفت که دیدگاه زن برداشتی را که تا کنون ایدئولوژی ها ازانسان و اجتماع داشته اند بسط میدهد و جنبه های عاطفی و اخلاقی حیات انسان را نیز در بر میگیرد. بفرموده حضرت عبدالبها در خطابه ای در واشنگتن ٢٣ آپريل ١٩١٢ : “شما که جمعيت نساء هستيد بکوشيد تا قلوب ارتباط ديگر حاصل نمايد جميع دست بهم داده درخيرعالم انسانی بکوشيد تا شرف عالم انسانی جلوه نمايد.” (٤)

نظریه ها یا تئوری های عدالت اجتماعی که تا کنون مطرح شده اند خطابشان به دولتهاست و دستورالعمل سیاسی و اقتصادی حکومت و دولت را مشخص میکنند. در اثر بحرانهای اقتصادی و سیاسی که اکنون در سطح جهانی زنگ های خطر را به صدا در آورده ، دولت ها روز بروز توان و امکانات خود را جهت تأمین عدالت اجتماعی از دست میدهند. نه تنها جوامع در حال توسعه بلکه ممالک صنعتی نیز نیازمند ارزش ها و انگیزه های جدیدی هستند تا منجر به طرح های نوینی در زمینه عدالت اجتماعی گردد.

برگردیم به مفهوم و نماد عدالت. (تصویر 13) برای وضع قوانین عادلانه باید ابتدا عدالت را به فراسوی قانون و اقتصاد ، به حیطه اخلاق و احساس برد و در قلب و وجدان انسان ها نهادینه نمود تا در زندگی روزمره و روابط اقتصادی و سیاسی آنان تجسم یابد. انسان علاوه بر حقوق اولیه به ارزش هائی مانند : اعتماد ، اطمینان ، پشت گرمی ، همکاری و در والاترین مرتبه ارزش ها ، به عشق و محبت نیازمند است. اینجاست که باید زن آنچه که در هویت او نهاده شده به صحنه اجتماع بسط دهد. در زمینه عملی هرزنی ، درهرسنی و درهرموقعیتی میتواند در بسط عدالت اجتماعی مؤثر باشد. یا بصورت سازمان یافته و فعالیت در ان جی اوها یعنی انجمن های غیر دولتی وغیر انتفاعی ، یا در زمینه خصوصی و زندگی روزمره. درهر ناحیه ای از شهر زنان میتوانند انجمنی تشکیل دهند ودر زمینه احتیاجات محل خود فعالیت هائی انجام دهند. زنان در هر شغلی میتوانند با اعتماد بنفس ویژگی های مادرانه را وارد ساختار آن شغل نمایند.

تنها ثروت ملی که کاهش نمی یابد و از نظر کیفیت وکمیت قابل افزایش است منابع انسانیست. قابلیت واستعداد هائی که بالقوه در زنان نهفته است دربسیاری از جوامع ، مانند ایران ، مورد بهره برداری کامل قرارنگرفته. برابری حقوقی زنان و شرکت دادن آنان در حل مسائل اجتماعی گزینه ای جدید و یکی از منابع ثروت ملی است.

بهره برداری از چنین ثروتی پس از گفتمان اجتماعی و آگاهی دادن مستلزم تربیت صحیح دختران و زنان وسپس طرح برنامه وسازمان دهی است. امیدوارم در قسمت های دیگر برنامه بتوانیم در مورد راه های عملی آن بگفتگو بپردازیم.

پیش شرط هر اقدامی در این زمینه ابتدا دستیابی به تساوی حقوقی است. بفرموده حضرت عبدالبها: “ممکن نيست سعادت عالم انسانی کامل گردد مگر به مساوات کامله زنان و مردان.” (٥) (خطابه در کليسای باپتيست ، فيلادلفيا ٨ جون ١٩١٢)

منابع :

(١) خطابات حضرت عبدالبها ، جلد ٢ ، صفحه ٤٤، کتابخانه مراجع و آثار بهائی :

http://reference.bahai.org/fa/t/ab/KA2/ka2-49.html#pg44

(٢) مراجعه شود به مأخذ بالا

(٣) http://www.un.org/News/Press/docs/2008/sgsm11442.doc.htm

(٤) خطابات حضرت عبدالبها ، جلد ٢ ، صفحه ٤٥ ، کتابخانه مراجع و آثار بهائی :

http://reference.bahai.org/fa/t/ab/KA2/ka2-50.html#pg45

(٥) خطابات حضرت عبدالبها ، خطابه در کليسای باپتيست ، فيلادلفيا ٨ جون ١٩١٢ ، جلد ٢ ، صفحه ١٥٠، کتابخانه مراجع و آثار بهائی :

http://reference.bahai.org/fa/t/ab/KA2/ka2-155.html


نقدی بر شیوه نقد

از دکتر فرح دوستدار

قسمت دوم

2. نقد بعنوان سلاح مبارزه

در محورتفکر مارکس انقلاب و سرنگونی نظام غیرعادلانه جامعه صنعتی و بهبود شرایط زندگی کارگران قرار داشت. او اثر خود تحت عنوان “نقد فلسفه حق هگل” را که در سال ١٨٤٤ برشته تحریر درآورد چنین آغاز میکند : “تا آنجا که به آلمان مربوط است، نقد مذهب اساساً به غایت رسیده است و نقد مذهب پیش نهاده هر نقد یست.” (http://www.k-en.com/home.htm “نقد فلسفه حق هگل” ترجمه رضا سلحشور صفحه ١) مارکس با لحنی شدید به مذهب حمله کرده و آنرا افیون خلق و بزرگترین مانع سر راه هر گونه تحولی قلمداد میکند و سپس انتقاد شدید خود را متوجه اوضاع سیاسی زمان میسازد.

مارکس در مقدمه همان کتاب در مورد شیوه انتقادش مینویسد نقد چاقوی تشریح نیست بلکه سلاح است و آنچه در برابر آن ایستاده دشمن اوست. دشمنی که نقد نمیخواهد تنها بی اعتباری آنرا ثابت کند بلکه میخواهد نابودش کند. نقد برای مارکس وسیله ایست برای تصویر کردن فشار خفه کننده و متقابل همه سپهرهای اجتماعی بر یکدیگر. تصویر یک آشفته حالی همگانی و دست وپا بسته، تصویر اوضاعی که در پوسته یک سیستم دولتی محصور شده است. (صفحه ٥ و ٦)

رویه انتقاد پر خشونت با هدف بی اعتبار کردن تا نابود کردن ارزش های حاکم پس از مارکس نه تنها در سطح وسیع فرهنگی و سیاسی بوسیله فلاسفه چپ گرا دنبال گشت بلکه درافکارعمومی و در سیاست و اقتصاد نیز تأثیرگذاشته و تا به امروزدربسیاری از رسانه ها وگفتمان علمی رایج است. برای نمونه فیلسوف فرانسوی میشل فوکو در سال ١٩٧٨ در سخنرانی خود تحت عنوان “نقد چیست؟” نقد را چشم دوختن به قلمروی میداند که نقد شديداً خواهان تسلط بر آن است و در آنجا از وضع قانون ناتوان است. او نقد را وسیله ای برای آزاد ساختن وجدان انسانها قلمداد کرده و حالت و رفتار نقادانه را فضیلتی بحساب می آورد.

نتیجه گیری

انتقاد بسته به هدفی که دنبال میکند میتواند هم مثبت و سازنده و هم مخرب باشد. ارزش های حاکم بر اجتماع و روش رهبری تأثیر مستقیم بر شیوه نقد داشته و میتواند آنرا در جهت سازندگی یا تخریب سوق دهد. جامعه ای که در آن نقد وجود ندارد از واقعیات بدور مانده و در خواب خرگوشی بسر میبرد. هدف از صلح ورفاه در جامعه دموکراتیک آرامشی نظیر سکوت گورستان نیست. ماده ١٩ اعلامیه جهانی حقوق بشرچنین میگوید: “هر فردی حق آزادی عقيده و بيان دارد و اين حق، مستلزم آن است كه كسی از داشتن عقايد خود بيم و نگرانی نداشته باشد و در كسب و دريافت و انتشار اطلاعات و افكار، به تمام وسايل ممكن، و بدون ملاحظات مرزی، آزاد باشد.”

طبق این ماده نقد وابراز نظریه انتقادی جزئی از حقوق فردی انسانهاست. تاریخ نشان میدهد که جو استبداد دینی و سیاسی زمینه را برای عکس ا لعمل های خشن و رادیکال یا شیوه انتقاد مارکسیستی مستعد می سازد. برخلاف آن حکومت های معتدل و آزاد منش روش نقد آرام و تکمیلی را ممکن میکند. شیوه نقد در زمینه روابط انسانی در خانواده در محیط کار و سایر فعالیت های گروهی وابسته به معیار ها و ارزش های حاکم بر اجتماع و میزان رشد فرهنگی واخلاقی افراد است.

جامعه بهائی و مسئله نقد و انتقاد

مروری به تعالیم و اصول اخلاقی بهائی و روش شور و مشورت نشان میدهد که در نظام بهائی شیوه اول یا نقد بعنوان نظریه تکمیلی پیروی میشود و رویه مارکسیستی یا نقد بعنوان اسلحه کاملا مردود است. تصویر دشمن در تفکر بهائی بیهوده تلقی میشود و جای خود را به تعلیم “وحدت در کثرت” میدهد. وجود نظریه ها و باورهای گوناگون واقعیتی اجتماعی و لازمه نظامی عادلانه و صلح آمیزاست.

حضرت ولی امرالله در نامه های خود دوری از روش خشونت آمیزدر انتقاد را توصیه میکنند. بطور نمونه در کتاب “حیات بهائی” صفحه ٤٣ در ابلاغیه اکتبر ١٩٥٠ میخوانیم: ” هرگاه انتقاد شدید واستعمال کلمات درشت در بین افراد جامعه بهائی یک نقطه بروز کند چاره ای جزاین نیست که گذشته را فراموش کنندو کلیه افراد وارد در قضیه را متقاعد سازند که صفحه جدیدی در مناسبات خود بگشایند و برای خاطر خدا و امر الهی از ذکر مطالبی که منجر به عدم توافق و نفاق میگردد خود داری نمایند…”

جامعه جهانی بهائی در ردیف مدافعین لایحه عمومی حقوق بشرقرار داشته ، آنرا با تعالیم و اصول دینی خود موافق میداند و آزادی بیان و قلم را تضمین میکند. در عین حال آزادی را در بی قید و بند بودن ورد ارزشهای اخلاقی نمیداند. اعتدال وعدالت و نفع دیگران را نیز درنظر داشتن شیوه زندگی بهائیست.

با وجود شفافیت مسئله تا کنون در جوامع بهائی فرهنگ صحیح نقد تکامل نیافته. روحیه صلح طلب و بیم از آنکه نقد به خشونت و خصومت انجامد غالبا۫ موجب پرهیز از نقد میگردد. لازمه روش دموکراتیک که در نظام بهائی نیز موجود است وجود راه ها و روش های قانونی و موافق با ارزش های حاکم جهت بازرسی و نقد است. با در نظر گرفتن این واقعیت که نقد موجب پويايی جامعه و موتور حركت و پیشرفت است یافتن شیوه صحیح نقد و روش دیالوگ یا گفتمان شفاف و واقع بینانه یکی از چالش های آینده جامعه بهائی خواهد بود.

نقدی بر شیوه نقد

از دکتر فرح دوستدار

قسمت اول

نقد پذیری وبکارگرفتن شیوه صحیح نقد یکی از عوامل مهم ترقی فرهنگ ها در عصر مدرن است. دراصطلاح عام نقد یا انتقاد کردن بمعنی خرده گیری وعیب جوئی تلقی میشود که دارای باری منفی بوده ودر نگاهی سطحی آنرا مخرّب تلقی میکنند. از دیدگاه علمی نقد بعنوان وارسی و كنكاش روندی اجتناب ناپذیر برای یافتن راه صحیح و پیشگیری از خطاهای احتمالیست. نقد و بازرسی لازمه پویائی وپیشرفت در جوامع پیچیده و وسیع است.

انسان بطور طبیعی موجودي پرسش گر و انديشه ورز است و روحيه ای معطوف به بهبود اموردارد. این تمایل قوه خلاقیت اورا پرورش داده و آنرا در جهت پیشرفت و رفاه بیشتردر زندگیش فعال می سازد. تاریخ صد سال گذشته نیمکره غربی نشان میدهد که جوامع آزاد و دموکراتیک که پرسش گری وتبادل افکار را روا داشته و دائمآ خود را نقد میکنند برمشکلات پیچیده اجتماعی خود فائق آمده در حالیکه رژیم های مستبد و خود کامه که انتقاد را سرکوب نموده و دستور دادن را حق خود و اطاعت محض را فریضه مردمان میدانند نیروی خلاقه انسانها را سرپوش گذاشته، خود را محکوم به رکود ساخته و از کاروان پیشرفت و ترقی باز می مانند. نقد یکی از پدیده های غیر قابل اجتناب عصر مدرن ونتیجه آزادی فکر و قلم است.

در فلسفه از دوران افلاطون نقد را هنر ویا فنّ قضاوت کردن میدانستند. درفلسفه عصر جدید واضح شد که عقل بشر محدود و حقیقت امری نسبی است. باین معنی که افکار و قضاوت های انسان حالتی موقتی دارند. فنّ نقد کردن تبدیل به ابزاری شد جهت کشف خطاها و نزدیک شدن به حقیقت.

دلیل دو برداشت متضاد یا مثبت و منفی از مسئله نقد و انتقاد را باید در کاربرد شیوه نقد و برهان فلسفی که در پس آن نهفته است جستجو نمود. روش های نقد را میتوان برای آسان شدن و فهم کلی مطلب در دو رویه کاملا متفاوت خلاصه نمود. درعمل نمونه های مشتق از ایندو با اختلاف مختصر ویا مخلوط این دو رویه نیز دیده میشود. این دو شیوه را میتوان در نظریه ایمانوئل کانت فیلسوف شهیر آلمانی و کارل مارکس نگارشگر تئوری سوسیالیسم درمورد مسئله انتقاد در برابر هم قرار داد. اولی در قرن هیجده میلادی که اوج شکوفائی عصر روشنگری بود میزیسته ودومی درقرن نوزده میلادی که سده انقلابهای صنعتی وایدئولوژی های سیاسی رارقم زد. افکار و رویه نقد ایندومتفکر بر بسیاری از مکتب های فکری و دانشمندان و فعالان سده های بعد تأثیرگزار شد. شناخت این دو رویه که اولی نیروی عقل و تبادل افکار را در محور قرار میدهد و دومی نبرد و نابودی اندیشه مخالف را خواهان است راه را جهت یافتن روش صحیح و سازنده نقد هموار میسازد.

١- نقد بعنوان نظریه تکمیلی:

با آغاز عصرجدید وپیشرفت های علمی در اروپا فرضیه های قرون وسطی و ارزش هائی که بر جامعه حکمفرما بود به زیر سؤال برده شد. مقاومت پیشوایان دین که نه تنها سیاست بلکه علم را نیز درحیطه قدرت خود داشتند گروهی را بطغیان و رد ارزشهای حاکم بر اجتماع واداشت. نقطه اوج این تحولات انقلاب فرانسه در سال ١٧٨٩بود. انقلاب موجب فروپاشی ساختار اجتماع و هرج و مرج گشته ودرهمان سالهای اولیه دیکتاتوری جدیدی را بوجود آورد. برخی از ناظران علت ناهنجاری های انقلاب را در افکار رادیکال و تند روفلاسفه آن دوران میدیدند که توده مردم را بشورش آورده بود.

مشهورترین فیلسوف آن دوران که نقد جامعه را با روش اصلاح گرایانه و بهساز توأم نمود ایمانوئل کانت است. او ابزارانتقاد را قبل از هرچیز متوجه عقل و فکر انسان میکند و نشان میدهد که عقل بشر قادر به درک ذات اشیاء نیست. هدف از تفکر و تفحص نزدیک شدن به حقیقت است. حقیقت امری نسبیست وهرکس از زاویه دید خود آنرا توجیه میکند. مانند ناظرانی که دور میزی نشسته و هر یک از جهت و زاویه معینی به کره ای در وسط میز مینگرند والزاماً هریک از زاویه دید خود قادرند قسمتی از کره را نظاره کنند و مجموع این دیدگاه ها تمامی کره را تشکیل میدهد. دلیل اختلاف و جدل اکثراً در آنست که هر ناظری دید خود را کامل وحقیقت مطلق میداند.

کانت شرط تحول و بهسازی را در آزادی فکرو بیان و چاپ و انتشار افکار علمی و فلسفی میدانست که تا آن زمان بدلیل تفتیش عقاید و سانسور امکان پذیر نبود. لزوم آزادی فکر و بیان و خصوصاً انتشارات را او به این گونه توجیه میکرد:

انسان دو معیار جهت سنجش در اختیار دارد. یکی عقل خود و دیگر عقل دگر اندیشان. با بیان و انتشار افکارمان یا تئوری های علمیمان آنرا مورد سنجش دیگران قرار میدهیم تا تاریکی های آن ویا بخش هائی که از دید یا فهم ما پنهان مانده بوسیله نظریه دیگران تکمیل گردد. او این سؤال را مطرح میکند که بدون آزادی بیان و انتشارات چگونه انسان به نقاط ضعف و کمبودهای نظریه اش واقف گردد؟

بین سالهای ١٧٨٣تا ١٨١١ در برلین نشریه ای تحت عنوان “ماهنامه برلینن ” (Berlinische Monatsschrift) منتشر میگشت که ارگان رسمی روشنگری بود وکانت نیز پانزده رساله در آن به چاپ رساند. در این نشریه که هم اکنون در اینترنت نیز قابل دسترسی است شیوه بحث و نقد عقل محورو تکمیلی بطور عملی بین متفکرین روشنگرآن زمان اجرا میشد. در شماره اول این نشریه سردبیران آن در تشریح هدفهایشان مینویسند که بهترین استفاده سنگ چخماق بهم زدن آن وتولید جرقه و آتشی است که به انسانها روشنی وگرمی میبخشد و لو آنکه سنگها خورد شده و تبدیل به خاک گردند.

دلیل آزادی فکروقلم در این برهه تاریخ را باید در روش حکومت زمامدار پروس فردریک کبیرجستجو نمود که خود فیلسوفی روشنگرو دربارش محل تجمع نویسندگان و فلاسفه مشهور زمان مانند ولتر بود. فردریک که دارای افکاری والا و نویسنده ای روشنگر بود رویه ولتر را در پرخاش به دین و الهیات مذموم میدانست و درهای مملکت خودرا بروی پیروان همه مذاهب باز نموده و آزادی آنان را تضمین میکرد. او که خود را خادم کشورش قلمداد میکرد اولین زمامدار اروپا بود که شکنجه را منع کرد و سانسور را بی معنی میدانست. مهمترین اثر او رساله “ضد ماکیاول” است.

جوّی که بدین گونه در آلمان آنزمان ، که از ایالات مستقل تشکیل میشد ، حکمفرما بود فلاسفه روشنگر را متقاعد ساخت که تحول و دگرگونی نباید الزاماً با انقلاب و شورش توأم باشد و رفرم و تحول صلح آمیزامکان پذیر است. این دوران طلائی با مرگ فردریک در سال ١٧٨٦ جلای خود را از دست داد. پس از انقلاب فرانسه وبا یورش ناپلئون درممالک اروپا و فتح برلین جو آلمان نیز در دفاع از مرز و بوم به خشونت تمایل یافته و رفته رفته به استبداد بازگشت. فلسفه هگل در این زمینه نقش مهمی را ایفا نمود.


بهروز ثابت: تساوی حقوق زن و مرد، بحثی تحلیلی از دیدگاهی بهائی

مقاله‌ای از دکتر ‌بهروز ثابت مندرج در سايت نگاه، با تشکر از ايشان

اين مقاله در چند قسمت به اطلاع خوانندگان می‌رسد.

قسمت سوم

رفع هر نوع تعصبی نیازمند تغییرات و تحولاتی بسیار عمیق در حیات درونی و روابط اجتماعی جامعه بشری است . امّا شاید بتوان گفت که رفع تعصب جنسی نیازمند تغییر و تحول معنوی و و جدانی عمیق تری است که از ابتدائی ترین تا پیچیده ترین لایه های شخصیت را به چالش می طلبد . اگر بگوئیم که شخصیت انسان از سه جنبه مادی یا طبیعی، فکری و یا عقلی، و وجدانی / اخلاقی تشکیل یافته دستیابی به یک تساوی آرمانی میان زن و مرد نیازمند تغییرات اساسی در هر سه جنبه است . به زبان دیگر ما نیازمند یک جهان بینی نوینی هستیم که دیدگاهی جدید از رابطه طبیعت و فرهنگ بدست دهد .در گذشته زنان را بیشتر به مقتضیات و حالات طبیعت نسبت می دادند و فرهنگ و جنبه های فکری را به مردان تفویض می کردند و علم، دانش، فلسفه، خرد و منطق را در حیطه مردان می دانستند. فرض برآن بود که بنا بر قرارداد طبیعت، در روابط جنسی زنان مطیع و انفعالی و مردان مقتدر و حاکم هستند لذا روابط اجتماعی و ماهیت فرهنگ نیز تعمیمی از این رابطه است. حتی ارسطو ضمن بیان رابطه زن و مرد به صورت دو نیروی قادر و مطیع آن را به تئوری اخلاق ارتباط داده نتیجه می گیرد که قوه خلاقه که در جنس مذکر موجود است به او امکان بیشتری می دهد که توانائی های بالقوه خود را ظاهر سازد و در نتیجه مرد بیشتر از زن می تواند جلوه های انسانی خود را به منصه ظهور در آورد. اشاره به ارسطو به معنای بی حرمتی به مقام شامخ فلسفی او نیست . براساس نقد و تحلیل علمی مسائل، ذکری انتقادی از یک فیلسوف به معنای بی پایه کردن و بی مایه دانستن تمامیت فلسفه اش نیست . به اضافه اینکه یکی از خصوصیات نقد و تحلیل علمی آن است که مسائل را در چارچوب تحول ارگانیک فکر بررسی کند. یعنی آراء و اندیشه ها تحول می یابند و در بستر تاریخ رشد می کنند . از این روباید توجه داشت که ارسطو تنها فردی نبود که بر مبنای شناخت شناسی اش نوعی تبعیض بر علیه زنان را موجه می دانست . اکثریت جوامع در قرون گذشته بر مبنای عقایدی کم و بیش یکسان زنان را مطیع مردان می دانستند و حیطه اجتماع و فرهنگ را قلمرو انحصاری مردان. غالب سنت ها ی مذهبی نیز تا حدودی ازاین اندیشه متأثر بوده اند.

در گذشته رشد و تحول اخلاقی مقوله ای مردانه محسوب می گشت و نقش زن در حوزه پدیده های مادی و لذائذ عالم جسمانی تصور می شد که آفریده شده تا اخلاق مرد را با وسوسه های خود به چالش طلبد. در این حال مرد با کف نفس در مقابل این وسوسه ها می تواند به تعالی اخلاقی برسد . اصولا در سنت های مذهبی پیشین تئوری رستگاری در وهله اول معطوف به مقتضیات مردانه بوده است. اما تجربه نشان داده است که اخلاق در زمینه روابط اجتماعی امکان رشد و نمو پیدا می کند وهر چه دامنه روابط اجتماعی وسیعتر باشد ارزشهای اخلاقی فرد میدان وسیع تری برای جنبش و حرکت می یابند . اگر فردی را در اطاقی محبوس کنیم و ارتباطات متقابل او را از میان ببریم طبیعی است که وجدان او به چالش کشیده نمی شود و به مرور حالتی انفعالی در مقابل محیط خود می گیرد.در طول تاریخ زنان را از مظاهر و جلوه های فرهنگ از قبیل علم و فلسفه و الهیات بدور نگاه میداشتند و به جز معدودی بقیه از تحصیل و مطالعه و فرصت نوشتن و خواندن بازمیماندند. روشن است که چون تأثیرات فرهنگی به حداقل رسد فقط عملکردها و سائقه های طبیعی و غریزی باقی می ماند تا شخصیت و مقام فرد را در اجتماع مشخص سازد .

این طرز تفکر که مرد به زن تسلط دارد و این تسلط از قرارداد و ناموس طبیعت برمی خیزد به صورت یک ایدئولوژی مردسالار ظاهر شده است. چون به سیر تکامل موسسات اجتماعی نظر افکنیم ملاحظه می کنیم که مؤسسات اجتماعی، روابط اقتصادی، ساختارهای سیاسی، و مظاهر هنری و شعر و ادبیات از این ایدئولوژی متأثر بوده اند . در اثر این ایدئولوژی، به قول یکی از فعالین جنبش آزادی زنان، مردان قادر گشته اند که نوعی مستعمره نشین داخلی را برای خود و درجوامع خود به وجود آورند . همچنین این ایدئولوژی به عنوان مبنائی در تعریف و عملکرد تئوری قدرت به کار گرفته شده است . یعنی ایدئولوژی تسلط و کنترل که به صورت طبیعی مردانگی را با غلبه و مطیع ساختن مترادف می داند اجازه داده است که قوانین حاکم بر طبیعت و سبعیت حیوانی وارد قلمرو ارزشهای انسانی شود و آن ها را تابع خود گرداند . مثل حیوان مذکر که خشونت و پرخاشگری را در پیش می گیرد تا در مصاف بقا یکه تاز قلمرو خود باشد.

مقاله‌ای از دکتر ‌بهروز ثابت مندرج در سايت نگاه، با تشکر از ايشان

اين مقاله در چند قسمت به اطلاع خوانندگان می‌رسد.

قسمت دوم

باید توجه داشت که آراء ایشان در زمانی مطرح شد که در اکثرجوامع تساوی حقوق زن و مرد تحقق نیافته بود و جنبش های آزادی خواهانه در غرب در حال ظهور و ابتدای تبلور بود. این جنبش ها که از قرن نوزده آغاز شده بودند خواهان برابری اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی برای زنان بودند و بخشی عمده از تحولات نوآوری و اصلاح جامعه که تمام شالوده مادی و حیات فرهنگی را در بر می گرفت محسوب می شدند. انقلابات فرانسه و آمریکا و آرمان های اصلاح طلبانه و تحولات تجدد گرائی به رشد و پاگیری جنبش زنان مدد رساندند . از طرف دیگر افکار سوسیالیستی سرکوب زنان را بخشی از سیستم طبقاتی و استثمار تاریخی دانسته و آن را عارضه جنبی نظام مبتنی بر بهره کشی تلقی می کرد. شعرا ، نویسندگان، هنرمندان و موسیقی دانان کم کم آرمان های مساوات و برابری را تبلیغ و ترویج می کردند . هنرمندانی مثل سارا برنارد ونویسندگانی مثل جرج ساند متأثر از ایده آلهای جنبش رمانتیک با شور و احساس آزادی زنان را در آثار و نمایش های خود منعکس می ساختند . جنبش رمانتیک قرن نوزده روحی جدید در حیات اجتماعی اروپا دمیده بود . جنبشی که بعد از رنسانس از نظر دامنه تحول و بسط تخیل انسان برای رسیدن به اهداف ناممکن بی سابقه بود. سمفونی های الهامی بتهوون ، داستانهای قهرمانی ویکتورهوگو ، وفاست گوته نمونه ای از خلاقیت پرشکوه این دوران را جلوه گر می سازند . در این دوره انتظار ظهور و رجعت موعود ونجات دهنده عالم به حد اعلای خود رسید و با آمال عدالت اجتماعی و رویای تحقق ملکوت الهی بر کره ارض و آزادی و اخوت جهانی و برخاستن سیمرغ یک مدنیه فاضله از میان خاکستر قرون و اعصار گشته در هم آمیخت. در میان احساسات پرشور، عواطف قوی، تخیلات سرکش، و روحیه قهرمانی این دوره بود که نهضت آزادی زنان در غرب پا گرفت. در شرق نیز تحولاتی که در آئین حضرت باب و قهرمانی ها و سنت شکنی های پیروان او مثل طاهره در حال تحقق بود آزادی زنان را نوید می داد . جنبش آزادی زنان که مراحل دشواری را پشت سر گذاشت در قرن بیستم نتایج آن کم کم به منصه ظهور در آمد. مثلاً در 1920 زنان در آمریکا حق رأی پیدا کردند . امّا باید متذکر شد که جریان اصلی نهضت زنان در قرن بیستم ارزش های طبقه متوسط سفید پوست را منعکس می ساخت. اهداف زنان طبقه متوسط سفید پوست آن بود که فرصت ها و امکاناتی را که مردان هم طبقه خود داشتند بدست آورند. این تحولات با همان شتاب شامل حال زنان گروه های محرومتر نمی شد .مثلاً زنان سیاهپوست کارگر با تعصبات و تبعیضات وسیع تری روبرو بودند . در مورد آنها تبعیض جنسی با تبعیض نژادی و استثمار طبقاتی پیوند داشت و نیازمند تغییراتی بنیانی تر در ساختارها و روابط اجتماعی بود . جنبش زنان در غرب در دهه شصت آمریکا با جنبش آزادی خواهی و برابری جوئی سیاهپوستان و تظاهرات ضد جنگ و نهضت دانشجویان و نارضایتی زنان تحصیلکرده از موقعیت اجتماعی خود در هم آمیخت . فمینیسم ابعاد وسیعتری به خود گرفت و نهضت زنان را سیاسی تر ساخت .

امروز با وجود پیشرفت های چشم گیردر زمینه آزادی زنان هنوز جامعه بشری با ایده آل های تساوی و آزادی حقیقی فاصله بسیار دارد . هنوز زنان را جنس دوم می دانند و هنوز تعصبات و ساختارهای اجتماعی قبیله ای که هیچ ربطی به روحانیت و اخلاق و دیانت ندارد موقعیت اجتماعی زنان را تعیین می کند . هنوز زنان در خانه قربانی خشونت میشوند و در خارج و محیط کار مورد تبعیض قرار می گیرند . در جائی آنها را از فرستادن به مدرسه و تحصیل باز می دارند و در جائی دیگر در بازار شنیع تجارت سکس مورد استثمار قرار می دهند . حضرت بهاء الله می فرماید : ” آمده ام که در این عالم پرآلایش که از ظلم ظالمین و تعدی خائنین باب آسایش برتمام وجود مسدود است بحول الله وقوته چنان عدل و امانت و صیانت و دیانتی در آن ظاهر و باهر نمایم که اگر یکی از پرده نشینان خلف حجاب که پرتو جمالش آفتاب را به ذره در حساب نیاورد و در شئون تن بی نظیر و بی مثال باشد بجمیع جواهرها و زینت ها مزین و بی حجاب بیرون آید و به تنهائی از شرق ابداع تا غرب اختراع سفر نماید و در هر دیاری، دیار و در هر اقلیمی سیّار شود انصاف و امانت و عدل و دیانت به درجه ای باید برسد که یک نظر خیانت و شهوت به جمال و عصمت او باز نگردد تا بعد از سیر در دیار با قلبی بی غبار و وجهی پراستبشار به محل و موطن خود راجع شود . ” 4

Online Chat dark underarms Specialized literature kit homes buy canadian drugs buy Avodart medical billing industry Canada drugs drugs online tulsa workmans compensation lawyers Canada pharmacy how do you get rid of crabgrass pharmacies online Canadian pharmacies online Canada pharmacy